سیدرضی مسعودی آقای سید رضی مسعودی و همسرش منور خانم، خانه ای خشت و گلی داشتند و کلیدش را به پسرشان آقا محمد سپردند و آمدند در تهران تا اوضاع رو به راه شود و چقدر جاسب و جاسب میکردند و وقتی در تهران در خانه ای در آفتاب رویه نشسته بودند سید رضی گفته بود هیچ کجا آفتابش مثل جاسب نمی شود تمام زمستان با مردم می نشستیم و صحبت از گذشته و حال میکردیم و دل تنگ بودند بالاخره این خانه را پسرش آقا ماشالله که در جوانی به خاطر زنش دین خود را رها کرده بود آمد و فروخت و حتی پولی به بقیه وراث نداد و فقط مقداری به آقا محمد داده بود.



RSS Feed
