مرحومِ حاج غضنفر محمدی یکی از ۵ فرزند جواد و از نوادگان محمد عسلی بود که در محله پاچنار زندگی میکردند .
مادرش شوکت خانم خواهر سید هدایت و از نوه های میرزا هادی بود در واقع سید هدایت داییمرحومِ حاج غضنفر محمدیمیشد.
پدر بزرگ او که محمد عسلی باشد در دوره خود ملاک بوده و دارای ثروت و مکنت زیادی بوده است . ایشان حدود ۵۰۰ کندو عسل در آن دوره داشته و به همین خاطر به او محمد عسلی لقب داده بودند.
منزل او از پاچنار تا سر سوعه ادامه داشته یعنی صفه محمدیها و باغچه حاج اسماعیل و باغچه آورده بخشی از املاک او بوده و هنگامی که از پاچنار داخل منزل خود میشده از ایستگاه و سرسوعه خارج میشده است.
زمینهای کشاورزی زیاد داشته که بخشی را وقف میکند که یکی از انها زمین درده روبروی باغچه فرهاد میباشد .
باری شرایط اینطور نمی ماند و فرزندانش ثروت پدری را از دست میدهند و فقط صفه محمدی ها باقی میماند.
هنگامی که محمد جواد فوت میکند مقداری بدهی برای فرزندانش به ارث میگذارد .
محمد جواد دارای سه پسر و دو دختر میشود که فرزند ذکور و ارشد او غضنفر نام داشت.
فرزندان او با تلاش و کوشش دوباره سعی میکنند تا بدهی پدر را بپردازند و با تلاش و کوشش دوباره به سامان برسند.
آنهازندگی سخت و دشواری را داشتند .سه برادر به کمک هم املاکِ اوقافی را اجاره کرده بودند و رعیتِ دیگران بودند .
پدرم در سال۱۲۹۸به دنیا آمده بود و جزء اولین سربازهای دوره رضا شاه بود که خدمت خود را در سرخس به پایان رسانید.
او با دختر دایی خود یعنی سیده خانم دختر سید هدایت ازدواج کرد و چند سالی در محله پاچنار در منزل پدریشان زندگی میکردند تا اینکه منزل پشت آب انبار را از آقای میرجمال یا آقا جمال خریداری کردند.
پدر و مادرم مانند همه پدران و مادران در آن دوره زحمت کش بودند و با عیالوارگی و کار و کوشش توانستند برای خود زمین کشاورزی خریداری کنند .
پدرم با کشاورزی و دامداری و زنبورداری و مادرم با قالی بافی این امکان را بوجود آوردند تا بتوانند ظرف چند سال چند منزل از جمله خانه موسوم به شوشول که روبروی خانه میرجمال بود و همینطور ساختمان اداره و بخشی از منزل شیخ اسماعیل و در انتها زمینی در قلعه و ..... خریداری نمایند و جزو خانواده های متوسط به بالا خود را قرار دهند. البته عموهایم نیز همینطور زحمت کشیدند و توانستند به موقعیت خوب برسند.
تا اینکه حمام پاچنار تعطیل شد و حمام جدید راه اندازی گردید مدتی غلامرضا حدادی و .. آن را روشن میکردند و تق و لق بود .
در آن دوره بهمرحومِ حاج غضنفر محمدیپیشنهاد میدهند که حمامی ده شود و قرار دادی به مبلغ ماهی ۱۰۰ تومن یعنی صد تا تک تومانی به او بدهند.
او هرگز نیاز به این پول نداشت زیرا هم برادرانم و هم دیگر خانواده کار میکردند و نیاز به این پول نداشت اما برای اینکه خدمتی کرده باشد قبول میکندتا حمام ده را روشن نگهدارد.
سوزاندن حمام کار سختی بود زیرا نفت سیاه راد بایستی از انباری در بیرونداز حمام با سطل به داخل تونِ حمام ببرد و استفاده کند. در زمستانها این کار سختتر هم میشد زیرا نفت سفت میشد و با مرارت بایستی اول آن را گرم کند تا قابل استفاده شود .
باری در بعد از ظهر ۲۶ فروردین سال ۱۳۶۰ بود که من برای گرفتن کتاب از کتابخانه به مسجد مراجعه کرده بودم اون موقع من هنوز مقطع ابتدایی بودم که ناگهان با صدای انفجار مهیبی همگان به بیرون دویدند.
هر کسی چیزی میگفت من بهت زده در حالیکه کتابی از محمود حکیمی را در دست داشتم و عنوان ان (اگه بابا بمیره)بود به سمت پاچنار دویدم افراد دیگر هم به اینسو میدویدند ناگهان دود غلیطی از سمت حمام توجهم را جلب کرد .
هنگام غروب بود من هم بی اختیار به سمت حمام دویدم دود و بخار تون حمام و محیط را فرا گرفته بود و چشمم چیزی را خوب مشاهده نمیکرد و فقط در دلم غوغا بود.
از لابلای جمعیت خود را به درِ تون رساندم و با صدای افراد که میگفتند اینجا چیزی و یا کسی نیست خوشحال شدم کهمرحومِ حاج غضنفر محمدیدر داخلِ تون نبوده است به سمت رخت کن و دوشها رفتیم انجا هم کسی نبود با بالای پشت بام رفتند و آنجا هم کسی را ندیدند .
با چراغی که آورده بودند دوباره به داخل تون حمام رفتند و در تاریکی در کنار دیوار و دور از آتش جسممرحومِ حاج غضنفر محمدیرا یافتند زیرا موج انفجار او را به دیوار پرتاب کرده بود.
در آن فواصلی که بدنبالمرحومِ حاج غضنفر محمدیمیگشتیم دعا میکردم که او در داخل نباشد اما با شنیدن این خبر دیگر هیچ نفهمیدم .
جسدمرحومِ حاج غضنفر محمدیرا در تابوت گذاشتند و شبانه بردند تا فردایش تشییع نمایند .
هنگامی که این حادثه اتفاق افتاد او فقط دو فرزندش را بیرون کرده بود و ۷ فرزند که ۵ نفر انها صغیر بودند بی سرپرست شدند.
بارها و بارهامرحومِ حاج غضنفر محمدیبه مسئولین اخطار داده بود و گفته بود درجه دیگ بخار حمام خراب است و کار نمیکند.
(دیگ بخار دارای درجه بود که با عقربه ان بایستی فلکه ای را باز میکرد تا بخار اب خارج شود و اگر این بخار در لوله میماند انفجار رخ میداد ) اما انها توجهی نکردند و میگفتند برو درست میکنیم و میخندیدند.
مادرم که جوان بود با این بچه های قد و نیم قد با آبرو زندگی کرد و با قالی بافی و در امد رعیتی انها را بزرگ کرد و به سامان رساند .
اما هیچ کسی از برادرانش که عموهایم باشند و یا دایی ها و هیچ کسی هرگز مسببان این انفجار را مواخذه نکرد و حتی از جانب مسئولین هیچ قدمی برای رفع غم این خانواده برداشته نشد و رنج و غم و اندوه پدر همواره بر دوشِ ما سنگینی میکرد که هنوز هم ادامه دارد .
این بخش بسیار کوچکی از سرگذشت آن مرحوم بود که برای خدمت به خلق جان خود را در طبق اخلاص گذاشت تا آموزگار خوبی برای فرزندانش باشد .
روحش شاد و یادش گرامی .
مادرش شوکت خانم خواهر سید هدایت و از نوه های میرزا هادی بود در واقع سید هدایت داییمرحومِ حاج غضنفر محمدیمیشد.
پدر بزرگ او که محمد عسلی باشد در دوره خود ملاک بوده و دارای ثروت و مکنت زیادی بوده است . ایشان حدود ۵۰۰ کندو عسل در آن دوره داشته و به همین خاطر به او محمد عسلی لقب داده بودند.
منزل او از پاچنار تا سر سوعه ادامه داشته یعنی صفه محمدیها و باغچه حاج اسماعیل و باغچه آورده بخشی از املاک او بوده و هنگامی که از پاچنار داخل منزل خود میشده از ایستگاه و سرسوعه خارج میشده است.
زمینهای کشاورزی زیاد داشته که بخشی را وقف میکند که یکی از انها زمین درده روبروی باغچه فرهاد میباشد .
باری شرایط اینطور نمی ماند و فرزندانش ثروت پدری را از دست میدهند و فقط صفه محمدی ها باقی میماند.
هنگامی که محمد جواد فوت میکند مقداری بدهی برای فرزندانش به ارث میگذارد .
محمد جواد دارای سه پسر و دو دختر میشود که فرزند ذکور و ارشد او غضنفر نام داشت.
فرزندان او با تلاش و کوشش دوباره سعی میکنند تا بدهی پدر را بپردازند و با تلاش و کوشش دوباره به سامان برسند.
آنهازندگی سخت و دشواری را داشتند .سه برادر به کمک هم املاکِ اوقافی را اجاره کرده بودند و رعیتِ دیگران بودند .
پدرم در سال۱۲۹۸به دنیا آمده بود و جزء اولین سربازهای دوره رضا شاه بود که خدمت خود را در سرخس به پایان رسانید.
او با دختر دایی خود یعنی سیده خانم دختر سید هدایت ازدواج کرد و چند سالی در محله پاچنار در منزل پدریشان زندگی میکردند تا اینکه منزل پشت آب انبار را از آقای میرجمال یا آقا جمال خریداری کردند.
پدر و مادرم مانند همه پدران و مادران در آن دوره زحمت کش بودند و با عیالوارگی و کار و کوشش توانستند برای خود زمین کشاورزی خریداری کنند .
پدرم با کشاورزی و دامداری و زنبورداری و مادرم با قالی بافی این امکان را بوجود آوردند تا بتوانند ظرف چند سال چند منزل از جمله خانه موسوم به شوشول که روبروی خانه میرجمال بود و همینطور ساختمان اداره و بخشی از منزل شیخ اسماعیل و در انتها زمینی در قلعه و ..... خریداری نمایند و جزو خانواده های متوسط به بالا خود را قرار دهند. البته عموهایم نیز همینطور زحمت کشیدند و توانستند به موقعیت خوب برسند.
تا اینکه حمام پاچنار تعطیل شد و حمام جدید راه اندازی گردید مدتی غلامرضا حدادی و .. آن را روشن میکردند و تق و لق بود .
در آن دوره بهمرحومِ حاج غضنفر محمدیپیشنهاد میدهند که حمامی ده شود و قرار دادی به مبلغ ماهی ۱۰۰ تومن یعنی صد تا تک تومانی به او بدهند.
او هرگز نیاز به این پول نداشت زیرا هم برادرانم و هم دیگر خانواده کار میکردند و نیاز به این پول نداشت اما برای اینکه خدمتی کرده باشد قبول میکندتا حمام ده را روشن نگهدارد.
سوزاندن حمام کار سختی بود زیرا نفت سیاه راد بایستی از انباری در بیرونداز حمام با سطل به داخل تونِ حمام ببرد و استفاده کند. در زمستانها این کار سختتر هم میشد زیرا نفت سفت میشد و با مرارت بایستی اول آن را گرم کند تا قابل استفاده شود .
باری در بعد از ظهر ۲۶ فروردین سال ۱۳۶۰ بود که من برای گرفتن کتاب از کتابخانه به مسجد مراجعه کرده بودم اون موقع من هنوز مقطع ابتدایی بودم که ناگهان با صدای انفجار مهیبی همگان به بیرون دویدند.
هر کسی چیزی میگفت من بهت زده در حالیکه کتابی از محمود حکیمی را در دست داشتم و عنوان ان (اگه بابا بمیره)بود به سمت پاچنار دویدم افراد دیگر هم به اینسو میدویدند ناگهان دود غلیطی از سمت حمام توجهم را جلب کرد .
هنگام غروب بود من هم بی اختیار به سمت حمام دویدم دود و بخار تون حمام و محیط را فرا گرفته بود و چشمم چیزی را خوب مشاهده نمیکرد و فقط در دلم غوغا بود.
از لابلای جمعیت خود را به درِ تون رساندم و با صدای افراد که میگفتند اینجا چیزی و یا کسی نیست خوشحال شدم کهمرحومِ حاج غضنفر محمدیدر داخلِ تون نبوده است به سمت رخت کن و دوشها رفتیم انجا هم کسی نبود با بالای پشت بام رفتند و آنجا هم کسی را ندیدند .
با چراغی که آورده بودند دوباره به داخل تون حمام رفتند و در تاریکی در کنار دیوار و دور از آتش جسممرحومِ حاج غضنفر محمدیرا یافتند زیرا موج انفجار او را به دیوار پرتاب کرده بود.
در آن فواصلی که بدنبالمرحومِ حاج غضنفر محمدیمیگشتیم دعا میکردم که او در داخل نباشد اما با شنیدن این خبر دیگر هیچ نفهمیدم .
جسدمرحومِ حاج غضنفر محمدیرا در تابوت گذاشتند و شبانه بردند تا فردایش تشییع نمایند .
هنگامی که این حادثه اتفاق افتاد او فقط دو فرزندش را بیرون کرده بود و ۷ فرزند که ۵ نفر انها صغیر بودند بی سرپرست شدند.
بارها و بارهامرحومِ حاج غضنفر محمدیبه مسئولین اخطار داده بود و گفته بود درجه دیگ بخار حمام خراب است و کار نمیکند.
(دیگ بخار دارای درجه بود که با عقربه ان بایستی فلکه ای را باز میکرد تا بخار اب خارج شود و اگر این بخار در لوله میماند انفجار رخ میداد ) اما انها توجهی نکردند و میگفتند برو درست میکنیم و میخندیدند.
مادرم که جوان بود با این بچه های قد و نیم قد با آبرو زندگی کرد و با قالی بافی و در امد رعیتی انها را بزرگ کرد و به سامان رساند .
اما هیچ کسی از برادرانش که عموهایم باشند و یا دایی ها و هیچ کسی هرگز مسببان این انفجار را مواخذه نکرد و حتی از جانب مسئولین هیچ قدمی برای رفع غم این خانواده برداشته نشد و رنج و غم و اندوه پدر همواره بر دوشِ ما سنگینی میکرد که هنوز هم ادامه دارد .
این بخش بسیار کوچکی از سرگذشت آن مرحوم بود که برای خدمت به خلق جان خود را در طبق اخلاص گذاشت تا آموزگار خوبی برای فرزندانش باشد .
روحش شاد و یادش گرامی .
RSS Feed
